#سنگ_قلب_مغرور_پارت_416
از کنارش میخواستم رد شم که بازومو گرفت..
محکم بازومو از دستش کشیدم بیرون و یه قدم به عقب رفتم
ـ به من دست نزن....
عصبی شد...
مثل چند دقیقه ی پیش...
.فاصلمون رو پر کردو گفت:
ـ اِ...چطور ؟ ناراحتتون کردم ؟ معذب میشین لیدی؟
حالیت میکنم آقا پسر....
ـ آره...اما نه معذب...بدتر از اون..حالم بهم میخوره ..چندشم میشه....
بازم تند رفتم...
صورتش از عصبانیت قرمز شد...
جفت بازوهامو توی دستاش گرفت و سمت خودش کشید و گفت:
ـ جالبه...چطور تا دو دقیقه ی چیش که توی بغل یه لش آشغال میرقصیدی ککت نمیگزید...چطور جلوی چشمای هرزه ی هزار تا مرد لاشی با طنازی میرقصیدی بی خیال بودی...اما تا دست من بهت خورد چندشت شد...
romangram.com | @romangram_com