#سنگ_قلب_مغرور_پارت_414

ـ کجای حرفم خنده دار بود..؟

یه قدم اومد جلوم ...

دقیقا روبروم ایستاد..هنوز لبخندش روی لبش بود..

سریع عقب گرد کرد و رفت سمت کمد لباسش...

این بشر اصلا تعادل روحی نداره...!

کمد لباسش رو باز کرد و یک پیراهن مردونه آبی آسمونی رنگ آورد بیرون.

دوباره اومد سمتم و پیراهن و روبروم گرفت.

منتظر نگاهش کردم...

خوب الان چیکار کنم؟...

چرا پیرهنشو سمتم گرفته؟

بهش خیره شدم...

ـ بگیر اینو بپوش...لباستو دربیار تا زودتر تمیزش کنن.

جـان؟......


romangram.com | @romangram_com