#سنگ_قلب_مغرور_پارت_413

ـ واسه خاطر لباست اینجوری اشک میریزی؟

اوپس....

همینو کم داشتم که بدونه برای چی گریه کردم...

نباید چیزی بفهمه...

ـ امم. ...چیزه....آره..آره...به گند کشیده شدم....نباید به خاطرش اشک بریزم...

ـ چرا لباستو درنیاوردی؟

آخ که چقدر دلم میخواست سرشو بکوبم به دیوار....

آخه یکی نیست بهش بگه عقل کل لباسشو دربیاره کت شلوار تورو بپوشه؟

با حرص روبروش ایستادم و گفتم:

ـ ببخشید اما نمیدونستم قراره امشب لباسم به این ریخت دربیاد و اگرنه حتما چند دست لباس اضافی همرام میاوردم...

فکر میکردم الان مثه بقیه ی زمانهای دیگه با همون حالت غرورش دوبار یه چیزی میگه و جیگرمو میسوزونه اما در کمال تعجب و بهت من یه لبخند خیلی محو روی صورتش نشست...

چشمام اتوماتیک وار از تعجب گشاد شدن...

با همون حالت و بهتی که توی صدام بود گفتم:


romangram.com | @romangram_com