#سنگ_قلب_مغرور_پارت_412

اَه...این زن خدمتکارم مثل کنه میمونه...

دآخه بی عقل من لباسمو دربیارم بدم به تو چی تنم کنم...

با همون حالت یعنی با صورت خیس از اشک و البته عصبانی بدون اینکه نگاهش کنم بهش غریدم

ـ خانم لطفا دست از سرم بردار...اصلا نمیخوام لباسمو تمیز کنم...خدا بگم اون آقای خودپرست و مغرورتون رو چیکار کنه که همی این آتیشا زیر سر اون بلند میشه...

بعد آرومتر انگار که دارم با خودم حرف میزنم گفتم:

ـ آخه لباس از کجا بیارم بپوشم تا اینو دربیارم بدم بهت...ای خدا امشب چرا اینجوری شد...اَه..اَه..اَه....

این اَه آخرو تقریبا بلند گفتم...

این زنه انگار اومده سینما...

همینجور که صورتمو به طرفش برگردوندم گفتم:

ـ به چی ز....

بقیه ی حرفم یادم رفت....

حسان روبروم ایستاده بود...

چرا نفهمیدم که این اومده داخل اتاق....


romangram.com | @romangram_com