#سنگ_قلب_مغرور_پارت_411
دستمو روی روتختی کشیدم..
تمام اونشب لحظه به لحظه جلوی پشمام رژه رفت....
به سختی نگاهمو از تخت گرفتم...
به میز کنسول خیره شدم...
خنده های اونشب حسان...
حرفاش...
توی اوج گریه مثل دیوونه ها خندم گرفت....
بلند شدمو روی تخت نشستم....
دوباره در فکری که توی ذهنم بود غرق شدم...
امشب غلطای زیادی کرده بودم....
به خاطر لجبازی از حدو حدودم فراتر رفته بودم...
آخه چرا باید حرفهای این مرد تا مغز استخونمو بسوزونه؟
در اتاق باز شد...
romangram.com | @romangram_com