#سنگ_قلب_مغرور_پارت_408

یه قدم به عقب برداشتم...

تعجب رو از صورت خدمتکار میدیدم اما اهمیت ندادم...

دوباره یه قدم دیگه...

نفسم توی سینم حبس شده بود و خیال بیرون اومدن نداشت...

جرات اینکه دوباره پامو توی اون اتاق بزارم رو نداشتم...

خدمتکار دید حالم خیلی خرابه اومد جلو و با حالت نگرانی پرسید:

ـ خانم حالتون خوبه؟ لطفا نگرا ن نباشین....باور کنید یک ساعتم طول نمیشکه تا لباستون ترو تمیز بدستتون برسه...

با همون حال نزار رو بهش گقتم:

ـ میخوام توی اتاق دیگه لباسمو دربیارم...

بعد سمت اتاقای دیگه حرکت کردم..

اما اون راهمو بست و گفت:

ـ خانم توروخدا...آقا فقط اجازه ی ورود به این اتاق رو دادن...شما نمی تونید برید برای من مسئولیت داره....

تمام دق و دلیمو از آقاش ریختم سرش


romangram.com | @romangram_com