#سنگ_قلب_مغرور_پارت_407
آرامشی که تا چند دقیقه ی پیش باهاش غریبه بود و حالا سراسر وجودشو پر کرده بود..
نمی تونست همین جوری بوجود اومده باشه.....
بازم کارمو بی تلافی نذاشت.....
آخ که چقدر دوست دارم همین جا جلوی همه یکی بخوابونم زیر گوشش و هر چی از دهنم درمیاد بهش بگم...
اما حیف که.....
با خدمتکار خانم رفتیم به سمت پله ها...
مستقیم جلوی اتاق خواب حسان ایستاد...
برگشت بهم گفت:
ـ بفرمایید خانم...میتونید اینجا لباستون رو تعویض کنین...تقریبا یک ساعت وقت بدین دوباره لباس مثل روز اولش خدمتتون میرسه..
نمی تونستم حرف بزنم....
نگاهم هنوز روی در اتاق مونده بود.....
اتاقی که قبلا یکبار توش پا گذاشته بودم...
اتاقی که تا آخر عمر یاد آور از دست دادن دخترونگیم بود...
romangram.com | @romangram_com