#سنگ_قلب_مغرور_پارت_406

هرچند اون لباس به این آسونیا تمیز بشو نبود...

حرص و عصبانیت رو توی چشماش ریخت و بهم خیره شد...

از جلوم که رد شد طوری که فقط خودش بشنوه گفتم:

ـ خودتو ناراحت نکن سرتق کوچولو...وقت برای رقصیدن و مرکز توجه بودن زیاد هست...

ایستادو بهم خیره موند....

توی دلم از این همه عصبانیت که به جونش انداخته بودم خوشحال بودم...

یه جوری آروم شدم...

حرفی نزد اما مطمئن بودم که اگه تنها بودیم حتما زبونش و به کار میانداخت...





"مهرا"

مطمئنم کار خودِ خودپرستش بود....

اون طرز نگاه کردناش...


romangram.com | @romangram_com