#سنگ_قلب_مغرور_پارت_405
ـ جدا..؟....خدمتکارتون این گند رو کشید به لباسم اونوقت حق داد زدن سرشو نداریم....میخواین مسئله حل کنین؟ میشه بپرسم چجوری؟
سرد و مغرور بهش نگاه کردم...
حالا حوری خانم و سام و زهره و چند تا از همکارای شرکت هم به جمعمون اضافه شدن....
حوری خانم کنار مهرا رفت و دستشو گرفت.میخواست مثلا آرومش کنه....
نمی دونست که الان عصبانیت این دختر چقدر برام لذت بخشه...
دوباره صداش رو انداخت توی گلوش و بلند تر از قبل و عصبانی تر از گفت:
ـ آقی فرداد چی شد؟ نکنه دارین به حل کردن مسئله فکر میکنین؟
اخم شدیدی کردم...
بهش نزدیک شدم...
رخ به رخش ایسادم و گفتم:
ـ مسئله ی مهمی نبود که بخوام برای حلش وقت بزارم.... این یه مسئله ی پیش و پا افتادس....
نذاشتم حرصی که از حرفم گرفته بود و خالی کنه....
مستخدم زن رو صدا زدم و ازش خواستم مهرا ببره به اتاقم تا بتونه اونجا لباسشو تمیز کنه....
romangram.com | @romangram_com