#سنگ_قلب_مغرور_پارت_404
سعی نکردم مخفیش کنم...
دلم خنک شد....
به یکباره تمام اون عصبانیت فروکش کرد....
با صدای مظاهر به خودم اومدم..
ـ وای....چه گندی زد این مستخدمِ....حسان ببین چه بلای سر لباس مهرا خانم آورد..اّه...
با مظاهر رفتیم سمتشون...
حمید سر مستخدم بیچاره تقریبا داد میزد...
مهرا ساکت بود و با حسرت به لباسش چشم دوخته بود...
و من از درون سرخوشِ سرخوش بودم...
با حالت جدی و خشک همیشگیم رو به اون نامرد گفتم:
ـ آقای سعیدی لازم نیست شما به حنجرت فشار بیاری...خودم مسئله رو حل میکنم...
با این حرفم مهرا سریع نگاهشو از لباسش گرفت و با خشم به من چشم دوخت.
چند ثانیه خیره موند روم و بعد اومد جلوم و با دستش به لباسش اشاره کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com