#سنگ_قلب_مغرور_پارت_402

نمی تونستم جلوی نگاه ها و درخواست های هوس آلود مردای مهمونی رو بگیرم ولی میتونم اون جوجه سرتقو از مهمونی خارج کنم....

آخ...

فقط منتظرم این مهمونی تموم شه...

ببین چی کارت کنم جوجه....

به خدمتکار دستور دادم که سینی پر از لیوان های مشروب رو ببره توی سالن و طوری که نشون بده حواسش نبوده همه رو روی لباس مهرا بریزه....

جوری که از بالا و پایین لباسش مشروبی شه...

خدمتکار جا خورده بود....

حقم داشت با این کارم از کیفیت مهمونی کم میشد اما هیچ چیز دیگه برام اهمییت نداشت...

فقط میخواستم مهرا یه ثانیه هم توی آغوش اون کثافت نمونه...

با دادی که سر مستخدم زدم تقریبا خودمو خالی کردم....

سریع خودمو رسوندم به سالن...

دیدمش...

کاملا معلوم بود که خودشم از این وضع ناراحته....


romangram.com | @romangram_com