#سنگ_قلب_مغرور_پارت_400

حالتی که داشتم عذاب آور بود...

برق نگاه سعیدی معذبم میکرد...

سرمو انداختم پایین...

باز میخواستم به بی خیالی بزنم....

بعد از دوسه دقیقه احساس کردم به کمرم فشار اومد سرمو بلند کردم..

.آقای سعیدی مشتاقانه یه من نگاه میکرد تا خواست دهنشو باز کنه...

ـ هیییین!!!! وای نه.....

"حسان"

از شوک حرفاش بیرون اومدم..

لعنتی...

این دختر امشب اگه منو سالم بزاره کارِ...

باید بهش بفهمونم با این طنازیاش امشب کار دست خودش میده....

لعنت بهت حسان....آخه چرا باید برات مهم باشه...چرا میخوای؟


romangram.com | @romangram_com