#سنگ_قلب_مغرور_پارت_398
انگار منتظر یه حرکت ازش بودم...
اخم شدیدی روی پیشونیش افتاد...
با لحن عصبی و حرص واری گفت:
ـ فکر کنم بانوهای زیبا تر از این خانم توی مهمونی حضور داشته باشن و میتونن با کمال میل در خدمتت باشن آقای سعیدی...
حرصم گرفت...
میدونستم با این حرفاش میخواد خردم کنه..
میخواد عذابم بده...
اما منم دست روی دست نمیزارم حسان...
همه ی حرفاش که چند دقیقه ی پیش بهم زده بود رو فراموش کردم...
حالت شیطنتی به صدام دادم و خیره توی چشمای خشم آلود حسان فردادگفتم:
ـ البته شاید همینطور که بگید باشه... شاید زیباتر از من هم در مهمونی حضور داشته باشن اما هیچ کدوم نظر آقای سعیدی رو جلب نکرده
برگشتم و با یه لبخند مکشی به آقای سعیدی نگاه کردم...
برق پیروزی و خوشحالی رو میتونستم توی چشماش ببینم..
romangram.com | @romangram_com