#سنگ_قلب_مغرور_پارت_397

نه اینکه ازش خوشم نمیومد نه...

ولی خوب زیادم حسم بهش خوب نبود...

درسته شنیده بدم عوضی و زنبازه ولی رفتارش تا الان برام تقریبا متین بود...

غیر از نگاه هایی که معذبم میکرد هیچی ازش ندیدم....

میخواستم محترمانه ردش کنم...

اما حضور کسی رو پشت سرم احساس کردم...

برگشتم...

هنوز چشماش سرخ بود...

اما اونقدر خشمگین به من و حمید سعیدی زل زده بود که دوباره ترس برم داشت....

رگ روی پیشونیش متورم شد...

صدای حمید سعیدی از پشت سرم اومد:

ـ اجازه دارم بانوی زیبا؟...

همینطور که نگاهم به حسان بود ساکت بودم...


romangram.com | @romangram_com