#سنگ_قلب_مغرور_پارت_396

زده بودم به سیم آخر ..

برام مهم نبود دیگه چی پیش میاد...

رسیدم به وسط سالن .

اشکامو سریع پاک کردم و پشت سرهم نفس عمیق میکشیدم...

حالم کمی بهتر شده بود...

هنوز وس سالن بودم که روشنایی سالن کمی بیشتر شد و آهنگ خارجی که مخصوص رقص دونفره بود پخش شد...

توی حال خودم بودم که کسی رو جلوم حس کردم...

سرمو بلند کردم...

حمید سعیدی بود.

همون که از نگاهش هیچ خوشم نمیومد....

یه لبخند مزحک و مسخره روی لباش بود...

در حالیکه دستشو جلوی من گرفت و با همون ژست گفت:

ـ این بانوی زیبا اجازه ی همراهی با این آهنگ رو به من میدن؟


romangram.com | @romangram_com