#سنگ_قلب_مغرور_پارت_394

با سکوتم عصبی ترش کرده بودم...

اما دست خودم نبود....

از ترس صدام توی گلوم خفه شده بود....

واقعا نمی تونستم چیزی بگم....

ـ دلعنتی با توام..چرا خفه خون گرفتی؟ امشبو یادت بمونه...میخوام بلایی سرت بیارم که تا عمر داری فراموشت نشه...انگار بهت خیلی خوش گذشته نه؟از هرزه بازی لذت بردی؟

این.....

این دیگه خارج از توانم بود...

دیگه بیشتر از حدم بود...

تحمل اینکه بهم انگ هرزه بودن بزننن رو نداشتم...من هرزه نبودم..من....

دهنمو باز کردم..

مثل خودش از خشم صورتم قرمز شده بود...

مثل خودش می خواستم حالگیری کنم...

بی فکر..


romangram.com | @romangram_com