#سنگ_قلب_مغرور_پارت_393
چرا از عذاب دادن من لذت میبره....
همه ی توانمو جمع کردم...
نباید بزارم امشبو زهرم کنه....
خواستم دهنموباز کنم که صداش کنار گوشم منو از تک و تا انداخت.
ـ مگه بهت نگفتم به نفعته که حرف گوش کن باشی؟ مگه نگفتم مثه یه دختر خوب بتمرگ سر جات.....مثلا خواستی چیو ثابت کنی؟ لذت بردی؟...از نگاه هرزه ی مردای امشب لذت بردی؟ آره.....
توی صداش سراسر حرص و عصبانیت موج میزد.....
همه ی جملاتش رو ترسناک بیان میکرد...
وحشتناک شده بود....
از ترس تند تند نفس میکشیدم....
معلومِ که خیلی زیاده روی کردم...
وقتی سکوت منو دید محکم برم گردوند و به ستون چسبوندم...
ـ لال شدی؟....تا چند دقیقه ی پیش که زبونت مثل فرفره می چرخید...لعنتی مگه بهت نگفتم که بتمرگ سر جات....اونوقت میای وسط طنازی میکنی؟ خیلی خوشت میاد که همه با چشماشون هرزه وار قورتت بدن..
شده بودم مثل آدمی که از شدت سرما داره میلرزه....
romangram.com | @romangram_com