#سنگ_قلب_مغرور_پارت_391

هق هقم بلند شد...

چشماش از عصبانیت سرخ بود اما حالت صورتش نه....

هنوز دکمه ی ابلای پیراهنش باز بود...

کرواتش باز روی گردنش افتاده بود.....

به چشماش خیره شدم.....

اونم به من خیره شد...

دستاشو توی جفت دستام قفل کرد منو به ستون کنارم چسبوند....

خودشو بهم چسبوند....

چشمای من بارونی تر از قبل شروع به ریختن اشک کردن....

کی اشکاتو پاک میکنه ، شبا كه غصه داري

نگاهش روی اشکایی بود که از چشمام میریختن پایین.....

دست رو موهات كي ميكشه ، وقتي منو نداري

نگاهش چرخید روی موهام.....


romangram.com | @romangram_com