#سنگ_قلب_مغرور_پارت_390
دستمو گذاشتم روی دستی که روی شکمم بود...
تقلا کردم تا برش دارم اما اون با یه حرکت جای دستامونو عوض کرد....
انگشتاشو لای انگشتای دستم فرو برد و محکم تر از قل گذاشت روی شکمم..
كي از سرود بارون قصه برات ميسازه
از عاشقي ميخونه وقتي كه راه درازه
كي از ستاره بارون ، چشماشو هم ميذاره
نكنه ستاره اي بياد و ياد تورونیاره
تا اومدنم دوباره تقلا کنم...
سریع برم گردوند...
چشم تو چشم شدیم...
دیگه نمی تونستم اشکامو توی قاب چشمام نگه دارم....
ریختن...
بی مهابا....
romangram.com | @romangram_com