#سنگ_قلب_مغرور_پارت_388
محکم منو به سمت خودش کشید....
نفسم از ترس توی سینم حبس شد...
باز هم از ترس لال شدم...
تکون خوردم تا شاید ولم کنه اما بدتر شد...
از پشت کاملا بهش جسبیده بودم...
دستاش مردونه بود....
عطرش سردو تلخ بود...
عطری که برام آشنا بود..
آشناتر از هر آشنایی....
نمیدونم چرا و واسه چی اما حلقه ی اشک توی چشمام بسته شد....
صدای هرم نفسهاش به کنار گوشم میخورد...
حس میکردم ...
داغ بود....
romangram.com | @romangram_com