#سنگ_قلب_مغرور_پارت_387

ومن کنار ستون ایستادم...

سرمو به ستون تکیه دادم و به صحنه ی روبه روم نگاه کردم...

خیلی زیبا و رمانتیک بود....

آدم هوس میکرد بره توی این فضا و عاشقانه برقصه...

اما کو همراه؟!

بدجور هوس کردم برم وسط...

ای کاش سام میموند تا باهاش برم برقصم.....

از این حرفم تجب کردم...

واقعا همه چیزو فراموش کرده بودم..

امشب خیلی بی حیا شده بودم...

سرمو انداختم پایین و یه نفس عمیق کشیدم.....

دوباره به دونفره های وسط سالن نگاه کردم و منتظر بودم تا خواننده شروع به خوندن کنه....

اما توی حال و هوای خودم بود که دستی محکم از بغلم رد شد و روی شکمم قرار گرفت.


romangram.com | @romangram_com