#سنگ_قلب_مغرور_پارت_386

دلم نمیخواست بشینم....

انگار چیزی منو وادار میکرد که وسط بمونم...

اما حرفای و نگاه های حوری جون نمیذاشت راحت باشم...

رفتم طرف ستون های ته سالن...

اونجا خلوتِ خلوت بود....

تقریبا میزی هم در اونجا قرار نداشت.....

تا رسیدم اونجا چراغا خاموش شد...

سالن تاریک شد...

فقط چند تا باریکه نور تزیینی وسط سالن بود طوری که فقط وسط سالن دیده می شد...

بقیه ی سالن توی تاریکی فرو رفته بود...

عاشق این آهنگ بودم...

آرامش سراسر وجودمو گرفت....

چند تا زوج وسط رفتندتا با هم عاشقانه برقصن...


romangram.com | @romangram_com