#سنگ_قلب_مغرور_پارت_385

ـ مهرا جون عزیزم بسه دیگه...یه کم به خودت استراحت بده...هنوز تا آخر شب کلی راه مونده...

حالتش یه ذره ناراحت بود...

یه ذره عصبانی...

من و زهره با تعجب بهش نگاه کردیم...

انگاری متوجه حالت ما شد.

سریع یه لبخند زد و گفت:

ـ بابا وروجک یه آتیشی به پا کردی که نگو....بدو بیا بشین بسه....

زهره یه نگاه عمیق به حوری جون و مظاهر انداخت ...

انگاری یه چیزی رو فهمید که سریع گفت:

ـ اِ..آره بابا...یه ذره خستگی بگیر .

سریع از کنارم رد شدو دست حوری جون رو گرفت با مظاهر رفتن سر میز...

وا اینا چرا اینجوری شدن؟

شونمو بالا انداختم...


romangram.com | @romangram_com