#سنگ_قلب_مغرور_پارت_384
من به جای خالیش هنوز خیره بودم...
با دستایی که روی شونم نشست از بهت دراومدم.......زهره بود...
ـ بابا کولاک کردی دختر....مجلسو آتیش زدی که..
من مثل گیجا نگاهش کردم..
بعد از چند ثانیه به خودم اومدم....
سریع یه لبخند روی لبهام کاشتم و گفتم:
ـ پس چی! ...حالا هنوز مونده تا آتیش سوزوندنمو ببینی...
زهره سوت ضعیفی کشیدو دم گوشم گفت:
ـ بابا تو با این طنازی و دلبری که الان کردی رسما تمام مردایی رو که اطرافت بودنو سکته دادی.....دیگه بدتر از این که....
با صدای حوری جون حرفش نصفه موند...
برگشتم به سمت حوری جون..مظاهرم کنارش ایستاده بود....
یه اخم شدیدی روی پیشونیش بود...
وا این کی اومد اینجا..؟
romangram.com | @romangram_com