#سنگ_قلب_مغرور_پارت_377
سام یه ضرب کوچولو به شونم زد...
برگشتم سمتش...
با حالت با مزه ای دستشو توی سرش فرو برده بودو سرشو کمی کج کرده بود..
گفت:
ـ چیزه...توقع زیادیه اگه بادیگاردت انتظار داشته باشه باهاش برقصی...
از حالتش خندم گرفت.درست مثل پسر بچه های سه ساله که با حالت تخسی دارن برای اسباب بازی از مامانشون خواهش میکنن...
با خنده گفتم:
ـ نخیر...کی بهتر از بادیگارد..
با این حرفم چشماش برق زد...
برقی که اصلا دوست نداشتم ببینم...
زیاده روی کرده بودم...
اما خوب ولش...یه امشب...فقط یه امش...
باهاش رقصیدم...
romangram.com | @romangram_com