#سنگ_قلب_مغرور_پارت_375
ـ اِ مادر من چرا میزنی؟ زشته توی جمع این کار....خوب همین کارارو کردی دیگه که کسی نمیاد زنم شه..میگه ببین پسره 27 سالشه ولی هنوزم از مادرش کتک میخوره...
خندم گرفته بود....
عاشق خانواده ی حوری جون شدم..
خدایی خیلی باحالن...
رفتم سمت سام و تینا....
دست تینا رو گرفتم و کشیدمو با دست دیگم به شونه ی سام زدمو گفتم:
ـ بلند شو بادیگارد...جنابعالی باید جور پسرکشون منو بکشی..در ضمن از قدیم گفتن چوب مادر گله هر کی نخوره...چیه؟...آفرین گل پسر حالا پا شو....
تینا یه ایول بلند گفت و یه چشمک به سام زد...
حوری جون به خنده افتاد...
زهره به حرف اومد و گفت:
ـ بابا سام بلند شو دیگه...راست میگه این تنها بره وسط ...اون سط میشه میدون جنگ...بلند شو تا مهمونی به این خوبی رو به جنگ جهانی سوم تبدیل نکرده...
سام بلند شد و گفت:
ای به چشم...ولی خدایی بیشتر از سه نفرو حریف نیستم...بقیه رو چیکار کنم؟...
romangram.com | @romangram_com