#سنگ_قلب_مغرور_پارت_373
"مهرا"
با رفتن غیر منتظره ی حسان و مظاهر جمع خودمونی تر شد...
اما من اصلا حالم خوب نبود.....
اون نگاه ها مدام منو اذیت میکرد.....
نگاه ناب و پر حرف...
نگاه هایی که قدرت فکر کردن رو ازم میگرفت..
آخ خدا یه امشبو بی خیال همه چیز میخوام بشم.....
می خوام خودمو بزنم به کوچه ی علی چپ.......
می خوام خومو بزنم به نفهمی.....
به ندیدن و نشنیدن.....
فقط همین امشب...
امشب حرفای حسان به دلم اومد....
اونقدر که فقط میخوام همین امشب هر طور شده هر جوری که میشه تلافی کنم....
romangram.com | @romangram_com