#سنگ_قلب_مغرور_پارت_365
نگاهم به مظاهر افتاد..
هم زمان اون هم بهم نگاه کرد .سعی کرد خندش فقط به لبخند معمولی باشه سرشو تکون دادو آوم انگشت اشارشو زیر گلوش کشید....
با این کارش رسما پوکیدم از خنده....
با صدای خنده ی من همه زدن زیر خنده...
حالا نخند کی بخند....
اونقدر خندیدم که احساس کردم داره گریم میگیره.
به حسان نگاه کردم فقط به من زل زده بود...ا
ین دفعه توی چشماش یه چیزی وجو داشت....یه برق خواستنی و خاص......
سریع نگاهمو ازش گرفتم....
" حسان"
هر چقدر هم که خودشو کنه اما نمیتونه جلوی اون زبون درازیشو بگیره...
چنان اون دختره ی جلف و هرزه رو شست که توی دلم یه آفرین بزرگ بهش گفتم...
جمله ی آخرشو در ظاهر به اون دختر گفت اما هیج کس به جز خودم نفهمید که دقیقا به من تیکه انداخت...
romangram.com | @romangram_com