#سنگ_قلب_مغرور_پارت_366
می خواست تلافی سر شبو سرم دربیاره...
همه چیزش مثل خودش تکِ...
حتی تلافی کردنش....
با کاری که مظاهر کرد نتونست خودشو نگه داره...
بلند زد زیر خنده....
دلم برای لبهایی که الان پر بود از خنده بی دلیل ضعف رفت...
باز بی جنبه شدم....
باز همه چیز از یادم رفت....
دوست داشتم تا آخر این مهمونی..........نه.......تا آخر عمرم بهش همینطور زل بزنم و خندشو ببینم...
بهم نگاه کرد..
.نمی دونم چی توی چشمام دید که گونه هاش سرخ شدن و سرش به زیر رفت......
آخ که چقدر خواستنی و نجیب بود...
اوف......باز هوایی شدم و یه سره دارم میرم...
romangram.com | @romangram_com