#سنگ_قلب_مغرور_پارت_364
نمیدونم چرا از حرفاش ناراحت نشدم..
.شاید چون اصلا تو آمار به حساب نمی آوردمش...حرفاشم برام بی اهمیت بودن...
تقریبا همه ساکت شدن و منتظر نگاهشون به دهن من بود....
با یه لبخند گفتم:
ـ چرا اتفاقا من خودِ خودِ همون مهرام...ولی خوب قرار نیست همه جا به یک تیپ ظاهر شم...باید متناسب با محیط و جوش لباس بپوشم...فکر کنم همه مثل من باشن..خیلی کم پیش میاد یه نفر اونجوری که توی مهمونی ظاهر میشه سر کارشم به همون صورت باشه مگه اینکه بخواد به قول یه بنده خدایی درصد شانسشو بالا ببره...
تیکه ی آخر جملم رو دقیقا با منظور گفتم....
باید به مرد مغروری که کنارم نشسته بود می فهموندم که فقط به خاطر مهمونی به ظاهرم رسیدم..
مثل تموم مهمونای دیگه...
حتی مثل خودش...
نه برای خودنمایی............... نه برای........
صورت ساناز سرخ شد..
از فرظ عصبانیت زیاد کم مونده بود از گوشاش بخار بیرون بزنه...
بیچاره کسایی که سر میز ما بودند با بدبختی خودشونو نگه داشتن تا یه وقت نرنن زیر خنده....
romangram.com | @romangram_com