#سنگ_قلب_مغرور_پارت_363

انگاری صد سال که تورو میشناسم

واسه اینه اینقدر روی تو حساسم

منه احساساتی به تو عادت کردم

هر جا باشم آخر به تو برمیگردم

نتونستم طاقت بیارم دوباره برگشتم سمتش...

اما این بار نگاهم نمیکرد...

سرش پایین بود و با گیلاس توی دستش بازی میکرد...

خیلی توی فکر بود...یعنی به چی فکر میکنه...؟

اهنگ تموم شد و با زهره سام به سمت میز حرکت کردیم...

لیوان رو پر از آبمیو ی خنکی کردمو تقریبا یه سره خوردمش....

جونم تازه شد...

ساناز به حالت خیلی چندشی و با لحن حال بهم زنی رو به من گفت:

ـ مهرا جون.....اصلا بهت نمیخورد اینقدر قشنگ برقصی...امشب کلا متفاوت شدی...احساس میکنم یکی شبیه مهرا عظیمی روبروم نه خودش.


romangram.com | @romangram_com