#سنگ_قلب_مغرور_پارت_359

ـ ببخشید..من یه ذره ....یه کوچولو از یه جا نشستن خوشم نمیاد...ترجیح میدم توی مهمونی وسط باشم تا روی صندلی...پس با اجازه...

قیافه ی حسان به آنی برگشت...

اخم شدیدی روی پیشونیش نشست.

.فهمیدم چه مرگشه..

حالا کجاشو دیدی آقا.....

تازه اول شبِ...

سام هم بلند شد و رو به منو زهره گفت:

ـ بله شما درست میگین...حیف این مهمونی که آدم بخواد روی صندلی بشینه..فکر کنم شما دوتا خانم محترم نیاز به بادیگارد داشته باشین...آخه زیادی در مرکز توجه قرار دارید....

با این حرفش هم من ، هم زهره خندمون گرفت....

زهره گفت:

ـ بابا سام..چرا هندونه زیر بغل من میزاری...خوب درست درمون بگو میخوام بیام مواظب مهرا باشم...اونه که زیادی تو دیده....

نگاهم سمت حسان رفت...

بهم نگاه نمیکرد...


romangram.com | @romangram_com