#سنگ_قلب_مغرور_پارت_358
ازش دلگیر بودم...
امشب حرفهای بدی بهم زده بود...
قضاوت بی خودی دربارم کرده بود....
بهم نگاه کرد...
هیچ چیز توی چشماش نبود..مثل همشه...عاجز بودم از ترجمه ی اون چشمای لعنتی....
سرمو برگردوندم...
متوجه ی حرف زدنش با تینا شدم...
چقدر خشک و مغرور حرف میزد...
توی همین حین یه آهنگ قشنگی پخش شد...
دوست نداشتم پیش حسان باشم...
دست زهره رو کشیدم و از روی صندلی بلندش کردم...
با بلند شدن زهره حسان و مظاهر و حوری جون با هم به سمتمون برگشتن
بی توجه به نگاه خیره ی حسان به حوری جون گفتم:
romangram.com | @romangram_com