#سنگ_قلب_مغرور_پارت_357

.درست روبروی من نشست...

به محض دیدنش یه لبخند مهمون لبهام شد...

خیلی گل بود....

ـ چطورین مهرا خانم...راستش امشب خیلی تغییر کردین...اولش اصلا نشناختمتون

نگاهش تقریبا اطراف من میچرخید و روی من ثابت نبود...وای این پسر چقدر با ادبِ...

ـ ای بابا....خواستم یه شب مثل دخترای دیگه باشم...ببینید شماها اگه گذاشتین....

همه از حرفم خندشون گرفته بود...

بعد از چند دقیقه که به خنده و شوخی گذشت.

متوجه ی نزدیک شدن حسان به میزمون شدم...

سریع سرمو انداختم پایین و با کاپ کیکی که توی بشقابم بود بازی کردم...

در کمال تعجبم مستقیم اومد کنارم نشست...

جای خالی بود اما اون درست صندلیه خالی کنار منو انتخاب کرده بود!...

نگاهش کردم...


romangram.com | @romangram_com