#سنگ_قلب_مغرور_پارت_354
اسمش چی بود؟..حامد؟ ....نه حمید...آره حمید سعیدی.....
نگاهش به من افتاد...
مثل دیروز صبح یه لبخند روی لبهاش اومد...
چشماش برق عجیبی زد...
از طرز نگاهش اصلا خوشم نیومد....
قشنگ احساس کردم جوری داره نگاهم میکنه که میخواد سایز لباسم هم دستش بیاد...
عصبی شدم ناخودآگاه اخمام کشیده شد....
به محض دیدن اخمام خندید ولیوان شرابشو بالا آورد و یه سره نوشید...
خوشم نیومد...
نگاهم رو ازش گرفتم...
با زهره و حوری جون مشغول حرف زدن شدم اما هم چنان سنگینی نگاهشو روی خودم حس میکردم....
نه تنها اون بلکه سنگینی نگاه تمام مردایی که اونجا حضور داشتند...
بعضی ها نا محسوس...بعضی ها هم وقیحانه و آشکارا....
romangram.com | @romangram_com