#سنگ_قلب_مغرور_پارت_353
ـ اولین دلدات معلوم شد...بیچاره سام.....بدجور دلبری کردی خانوم...
سرخ شدم..
آروم سرمو بالا آوردم و به طرفش برگشتم گفتم:
ـ زهره توروخدا....
زهره خندید...
یه چشمک بهم زد...
وضعیت خوبی نبود...
سریع چشمامو بستم یه نفس عمیق کشیدم....
یه نگاهی به اطراف انداختم اما خیلی زود به یه نقطه خیره شدم....
چقدر آشنا بود...
آها.....شناختمش......
رییس شرکت پروانه ....
رقیب سرسخت حسان ...
romangram.com | @romangram_com