#سنگ_قلب_مغرور_پارت_352

میزما و میز کناریمون برای همه ی کارمندای شرکت بود.... همه یک جا جمع بودیم و این خیلی خوب بود....

ـ مهرا دختر... امشب قراه چند تا پسرو راهی کنی اون دنیا...؟

صدای زهره بود که با لحن لا مزه ای حرف میزد.

با خنده گفتم

ـ امم...راستش هنوز آمار دقیقی به دستم نرسیده...ولی تو نصف بیشترو در نظر بگیر...

با این حرفم هر کسی که سر میزمون نشسته بود به خنده افتاد...

سام پسر حوری جون گفت:

ـ بایدم این جوری بگین ولی به نظر من باید بگین کل پسرای این مهمونی...درست تره...

بهش نگاهی انداختم...

چشماش برق خاصی میزد..

و یه لبخد گوشه ی لبش جا خوش کرده بود...

سریع سرمو انداختم پایین....

زهره دم گوشم گفت:


romangram.com | @romangram_com