#سنگ_قلب_مغرور_پارت_350
صندلی کنار مهرا خالی بود..
من به ظاهر بی تفاوت و سرد کنارش نشستم...
برگشت و نگاهم کرد...
نگاهش دلگیر بود...
سریع نگاهشو ازم گرفت و با زهره که کنار دستش نشسته بود مشغول حرف زدن شد....
تینا دختر حوری خانم که کنار مظاهر نشسته بود با لبخندی مصنوعی رو به من گفت:
ـ آقای فرداد...واقعا باید به مهمونی امشبتون یه لایک اساسی داد....معلومه خیلی زحمت کشیدید......
از طرز حرف زدنش اصلا خوشم نیومد...
خیلی چندش آور کلماتو ادا میکرد...
خیلی سرد و خشک گفتم:
ـ زحمتی برام نشد...فقط چند تا صفر بیشتر جلوی یه یک گذاشتم .همین!. در ضمن مهمونی ها من همیشه در این حد هستن...بایدم همینطور باشن....
romangram.com | @romangram_com