#سنگ_قلب_مغرور_پارت_346

ناخودآگاه به دستاش نگاهی کردم...

مشت شده بودن....

ـ چی شده مظاهر....چت شد یهو؟

مظاهر بدون ابنکه به من نگاهی بندازه با همون حالت عصبی و البته صورتی که از خشم به سرخی میزد گفت:

ـ پست بی شرم....آشغال...

از حالتش تعجب کردم...خیلی کم پیش می اومد که تا این حد عصبانی شه....دستمو روی بازوش گذاشتم..

ـ مظاهر...

نگاهش به طرفم کشیده شد...توی چشماش رگه های خون دیده میشد..

ـ چت شده مظاهر...

مظاهر خیره توی چشمام گفت:

ـ دوست دارم برم گردن اون کثافت هرزه رو بشکونم...با نگاه کثیفش داره درسته خانم عظیمی رو قورت میده...آشغال ببین چجوری بهش زل زده واز اون زهر ماری داره با لذت میخوره...

اینبار سریع و آشکار به سمتش برگشتم...

کثافت...


romangram.com | @romangram_com