#سنگ_قلب_مغرور_پارت_345

چه لبخند جذابی داشت.....(!)

خنده به صورتش می اومد...

با صدای مظاهر از حال و هواش بیرون اومدم...

به طرفش نگاه کردم..

ـ قیافه ی رقیبت زیادی پکرِ....فک کنم بدجوری زدی تو برجکش..

نامحسوس به حمید نگاهی انداختم...

ـ اونقدرا هم پکر نیست....مطمئن باش حالتش گذراست...اون جایی که شراب و رقص و دختر باشه اگه از عصبانیت هم به مرز انفجار رسیده باشه خودشو کنترل میکنه....از این سه چیز هیچ وقت نمیگذره....

ـ اونکه بله...الان دارم مشاهده میکنم به ثانیه نکشید حالتش عوض شد.....ولی...

جملشو ناقص رها کرد.....

بهش نگاهی انداختم اخماش توی هم کشیده شده بود...

ناخودآگاه به دستاش نگاهی کردم...

مشت شده بودن....

بهش نگاهی انداختم اخماش توی هم کشیده شده بود...


romangram.com | @romangram_com