#سنگ_قلب_مغرور_پارت_343
مثل همون لبخندایی که تا سر حد جنون ازش متنفر بودم......
به سمتم قدم برداشت.....
بهم رسید...
چند ثانیه بهم زل زد....
مثل همیشه تا اعماق وجودش از چشماش خوندم....
دستشو جلو آورد و گفت:
ـ سلام بر حسان فرداد بزرگ......
نگاهی از سر بی تفاوتی بهش انداختم....
برام مهم نبود که دستش توی هوا مونده....
جام شرابو بالا آوردم و کمی ازش خوردم...
باز هم همون لبخند مسخره....
دستشو عقب کشید....
ـ هنوزم که هنوزه گند اخلاقی...عوض نشدی....اما.....بهتره بگذریم...بایت دعوتت ممنون....دلم خیلی برای اینجور مهمونیا تنگ شده بود...مخصوصا از نوع فردادیش....
romangram.com | @romangram_com