#سنگ_قلب_مغرور_پارت_342
بالاخره کسی که امشب خیلی منتظرش بودم اومد....
دیگه چیزی مهم نبود...
رفتم تو جلد واقعی خودم...حسان فرداد..
حسان سنگ قلب مغرور...بیرحم ...نفوذ ناپذیر...
با صورتی جدی و خشک سر جام ایستادم. مظاهر خواست حرکت کنه که با تحکم بهش گفتم:
ـ بمون سرجات...... اونی که قراره بیاد اونه نه تو.....
ـ اما....
ـ مظاهر....
مظاهر هم کنارم ایستاد و حرفی نزد....
دم در ایستاده بود....
نگاهش به نگاهم تلاقی پیدا کرد...
دستمو توی جیب شلوارم بردم و یه جام شراب از سینی خدمتکاری که کنارم بود برداشتم و کمی ازش مزه کردم....
یه لبخند مسخره روی لبش اومد...
romangram.com | @romangram_com