#سنگ_قلب_مغرور_پارت_341

تو اینقدر کم طاقت نبودی....

فکر کن...باید با سیاست امشبو بگذرونی...

باید کاری کنی خودش صندلی نشین شه....

سخت بود اما باید تحمل میکردم...

این حس لعنتی رو نادیده گرفتم...

نمیشد ولی خوب من حسانم میتونم....

سریع سمت مظاهر رفتم...با دیدنم اومد سمتم...

ـ کجایی پسر؟ میدونی بیشتر مهمونی تازه وارد سراغتو می گرفتن...

ـ همین اطراف بودم...یه ذره حالم خوش نیست رفتم یه کم هوا بخورم...

ـ باشه...بهتره بری یه سری بهشون بزنی تا بهشون ب...

جملش رو نیمه کاره رها کرد....رد نگاهشو گرفتم...

برگشتم...

بله...


romangram.com | @romangram_com