#سنگ_قلب_مغرور_پارت_335

نفس های عمیق میکشید...

معلوم بود بدجوری زدم تو پرش....

میدونم خیلی زیاده روی کردم اما دیگه بس بود...

باید نشون میدادم که منم همه چیزو فراموش کردم شدم همون مهرای زبون دراز سابق...

اومدم از کنارش رد شم که دستشو روی بازوم گذاشت منو محکم سمت خودش کشید..

دستام بی اختیار روی سینش نشست...

واقعا عصبانی شده بود...

قیافش وحشتناک شده بود...

خیره شد توی صورتم و گفت:

ـ خوبه...نمی دونستم اینقدر زود حرف گوش میکنی....ولی خانم کوچولو زیادی خودتوتحویل میگیری! اونقدر از تو لوندتر هستند که تو امشب به چشم نمیای...

پس زیاد تقلا نکن....

هرکسی هم که طرفت بیاد مطمئنم خیلی داغون بی لیاقتِ...

مطمئنم حتی عرضه نداری یکی تاپشو تور کنی....!


romangram.com | @romangram_com