#سنگ_قلب_مغرور_پارت_334

خوستم بازومو از دستش دربیارم که محکمتر چسبیدش...

ـ امشب تغییر پوزیشن دادی....ظاهرت دلقک شده دلقک کوچولو....

جمله ی آخرشو با تمسخر گفت.....

میخواست عصبیم کنه...

اما نه....حالیت میکنم ....

اگه امشب دیوونت نکنم مهرا نیستم......

بازومو آروم از دستش کشیدم بیرون....

بهش بیشتر نزدیک شدم...

دقیقا یه وجب با صورتش فاصله داشتم....

زل زدم به چشماش و آروم گفتم:

ـ اشکالش چیه؟ یادمه یه نفر بهم گفت که خیلی ماستم..خوبه یه ذره از ماست بودن دربیام...منم نصیحتشو گوش کردم...الانم میبینم راست می گفته...

درصد شانسم این جوری خیلی زود بالا میره...

با هر جمله ای که میگفتم رگه های قرمز که از خشم ایجاد شده بود رو توی چشماش میدیدم ...


romangram.com | @romangram_com