#سنگ_قلب_مغرور_پارت_332
مدام نفسای عمیق می کشیدم...کمی از التهاب درونم کم شد...
آروم بلند شدم و پشتمو تمسز کردم...
دستی به پیراهنم کشیدم و موهام رو مرتب کردم....
حسان میخواد امشبو زهرم کنه...
اون همه چیزو فراموش کرده...
اینو از نگاهش ...
از تیکه های که میندازه...
از نیشهایی که میزنه فهمیدم...
شده مثل قبل...
میخواد حال منو بگیره...میخواد منو بسوزونه.....
منم باید بشم مثه اون.....
بگذرم....
دوباره نفس عمیق کشیدم...
romangram.com | @romangram_com