#سنگ_قلب_مغرور_پارت_331
فضای سالن برام کافی نبود....
با یه معذرت خواهی از حوری جون به سمت حیاط خونه راه افتادم....
داخل حیاط با تک چراغ های تزیینی تقریبا روشن بود...
قسمت شرقی خونه یک باغچه ی بزرگ قرار داشت البته یه کم از خونه فاصله داشت....
جای خوب و دنجی بود...
بی اختیار رفتم اون سمت..کسی اون اطراف نبود...
نشستم کنار باغچه....
عطر گلهای باغچه و با ولع به درون شش ها کشیدم..
چشمامو بستم...
یک قطره اشک مزاحم چکید....
اگه گریه میکردم تمام آرایشم بهم میریخت...
نه....
سریع چشمامو باز کردمو با دستام شروع کردن به باد زدن صورتم....
romangram.com | @romangram_com