#سنگ_قلب_مغرور_پارت_329

از درون سوختم...

معلوم بود خیلی دردش اومده..

لای انگشتاش قرمز شده بود...

هر چند خودم مسوبش بدم .اما دست خودم نبود....

صدامو صاف کرد و جدی سرد بهش گفتم:

ـ بهتره بری بشینی...

اونم بدون هیچ حرفی رفت سمت میزی که حوری خانم و خانوادش ایونجا نشسته بودند... توی مسیر رفتنش نگاه همه ی مردا بهش یود....

همه مات و مبهوت اون بودند...

خیلی عصبی بودم...

جام شرابو یه سره رفتم بالا....امشب بتونم طاقت بیارم خیلیه....

اگه اینجوری پیش بره یا باید گردن تک تک هوس بازارو بشکنم یا مهرا رو از جشن دور کنم.........(؟)






romangram.com | @romangram_com