#سنگ_قلب_مغرور_پارت_328
به یکباره تمام عصبانیتم فروکش کرد.....
وقتی با عجز اسممو نالید...
فشار دستام خودبخود کم شدن...
دستش از دستم بیرون اومد...
چشماش بارونی شده بود......
خالی شدم از هر حس بدو مسمومی...
چقدر پاک بود.....
با این که با حرفام بهش نیش زده بودم اما اون حرفامو بی جواب گذاشت...چرا ...
چرا باید عصبی شم....
چرا از خود بی خود شدن مظاهر، نگاه هرزه و کثیف اون مردک عوضی این جوری رفت روی اعصابم....
نفس عمیقی کشیدم...
مهرا هنوز داشت نگاهم میکرد....
با دست دیگش داشت دستشو ماساژ میداد...
romangram.com | @romangram_com