#سنگ_قلب_مغرور_پارت_325
به حوری جون دست داد ولی تینارو آدم حساب نکرد..
حالا هم جلوی من ایستاده و دستشو یه ستم دراز کرده....
دستمو لرزون بردم جلو...
آروم باش دختر...
مهرا باید عادی باشی...
امانه.... نمیتونم...
وسط راه خواستن عقب بکشم که محکم دستمو توی دستش گرفت...
نفسم توی سینم حبس شد...
دستم اسیره دستای حسان بود...
دست مردی که با کاراش منو عذاب داده....
مردی که با وجود عذاب دادناش بهم آرامش رو هدیه داده...
نگاهمو بهش دوختم....
اما این مرد....
romangram.com | @romangram_com